رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم


عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار

در دهان خفته‌ای می‌رفت مار

"یک شخص عاقلی سوار بر اسب می آمد و کسی را دید که خوابیده است و یک مار در دهان او می رود"

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت

تا رماند مار را فرصت نیافت

"آن شخص سوار بر اسب این واقعه را که دید شتابان حرکت کرد تا مار را از آن شخص خفته دور نماید اما فرصت پیدا نکرد"

چونک از عقلش فراوان بد مدد

چند دَبّوسی قوی بر خفته زد

"چون آن شخص عاقل بود، به مددکاری خِرَد خود چند ضربه با گُرز آهنین بر شخص خفته زد" (دَبّوس: گرز آهنین، با تشدید ب خوانده می شود)

بُرد او را زخم آن دَبّوس سخت

زو گریزان تا بزیر یک درخت

" زخم و جراحاتی که بر اثر ضربة آن گرز محکم بر آن شخص خفته وارد آمده بود باعث شد که او تا زیر یک درخت فرار کند"

سیب پوسیده بسی بد ریخته

گفت ازین خور ای بدرد آویخته

"سیب های پوسیده و گندیدة زیادی در پای آن درخت ریخته بود. شخص سوار به او گفت که ای به درد مبتلا گشته! از این سیب ها بخور"

سیب چندان مر وِرا در خورد داد

کز دهانش باز بیرون می‌فتاد

"آنقدر او را مجبور کرد تا سیب بخورد که از دهانش بیرون می ریخت"

بانگ می‌زد کای امیر آخر چرا

قصد من کردی تو نادیده جفا

"فریاد زد که ای امیر! چرا با من اینچنین رفتار می کنی درحالیکه از من ستمی ندیده ای"

گر ترا زاصلست با جانم ستیز

تیغ زن یکبارگی خونم بریز

"اگر تو از بنیاد و ریشه با جان من سر ناسازگاری و جنگ داری، یک مرتبه با شمشیر خونم را بریز"

شوم ساعت که شدم بر تو پدید

ای خُنُک آن را که روی تو ندید

"چه زمان و ساعت نامبارک و نحسی بود که در راه تو قرار گرفتم. ای خوشا کسی که روی تورا هرگز ندید"

بی جنایت بی گنه بی بیش و کم

ملحدان جایز ندارند این ستم

"انسانهای کافر هم بدون جرم و گناه چنین ستم و ظلمی را بر دیگران روا نمی دارند"

می‌جهد خون از دهانم با سُخُن

ای خدا آخر مکافاتش تو کن

"خون از دهان من در حال سخن گفتن به بیرون می جهد. ای خدا او را مجازات نما!"

هر زمان می‌گفت او نفرین نو

اوش می‌زد کاندرین صحرا بدو

"هر لحظه اسب سوار را نفرین تازه ای می نمود. اما آن شخص عاقل او را با ضرب در صحرا می دوانید"

زخم دبّوس و سوارِ همچو باد

می‌دوید و باز در رو می‌فتاد

"زخم و جراحت گُرز و شتاب سوارکارِ مانند باد باعث می شد که آن شخص خفته دائم در حال دویدن و افتادن باشد"

مُمتَلی و خوابناک و سست بُد

پا و رویش صد هزاران زخم شد

"شکم او پر از سیب های گندیده شده بود و حالت ضعف و سستی به او دست داده بود و صورت و پاهایش هزاران زخم برداشته بود" (ممتلی: پُر، آکنده، مملو)

تا شبانگه می‌کشید و می‌گشاد

تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد

"تا هنگام شب، گاه او را به حرکت وا می داشت و گاه رها می کرد تا اینکه حالت تهوع و استفراغ بر او دست داد"

زو بر آمد خورده‌ها زشت و نکو

مار با آن خورده بیرون جست ازو

"هرچه در شکم داشت استفراغ کرد از جمله آن مار هم از دهان او بیرون جهید"

چون بدید از خود برون آن مار را

سجده آورد آن نکوکردار را

"چون آن شخص مار را دید، بر پای آن شخص نیکوکار (سوار عاقل) بر خاک افتاد"

سَهمِ آن مار سیاه زشت زَفت

چون بدید آن دردها از وی برفت

"ترس از آن مار سیاه زشت درشت باعث شد که آن دردها را از یاد ببرد"
(سَهم: ترس، بیم، خوف، هراس)

گفت خود تو جبرئیل رحمتی

یا خدایی که ولی نعمتی

"به آن سوار گفت: تو فرشتة رحمتی (جبرئیل) یا خدایی که ولی نعمت من هستی؟"

ای مبارک ساعتی که دیدیَم

مرده بودم جان نو بخشیدیَم

"چه زمان و ساعت مبارک و میمونی بود که مرا دیدی. من مرده بودم و تو مرا جان تازه ای بخشیدی"

تو مرا جویان مثال مادران

من گریزان از تو مانند خران

"تو مانند مادران در جستجوی من بودی (برای نجات من) و من همچون خران از تو گریزان بودم"

خر گریزد از خداوند از خری

صاحبش در پی ز نیکو گوهری

"خر بر اثر حماقت خود از صاحبش می گریزد اما صاحب او بر اثر سرشت پاکی که دارد در پی یافتن او (برای نجات او) می باشد"

نه از پی سود و زیان می‌جویدش

لیک تا گرگش ندرَّد یا ددش

"این جستجوی صاحب خر برای تحصیل منفعت و یا دفع زیان نیست بلکه تا گرگ یا جانوران وحشی او را طعمة خویش ننمایند"

ای خُنُک آن را که بیند روی تو

یا در افتد ناگهان در کوی تو

"ای خوشا آن کسی که روی تو را ببیند و یا ناگهان در مسیر گذر تو قرار گیرد"

ای روان پاک بستوده تو را

چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را

"ای کسی که دارای جان پاک ستایش شده هستی! بسیار سخن بیهوده و باطل تو را گفتم"

ای خداوند و شهنشاه و امیر

من نگفتم جهل من گفت آن مگیر

"ای صاحب اختیار و پادشاه و ای امیر! این سخن های بیهوده را جهل من باعث شد، پس مرا مورد مؤاخذه قرار مده (مرا ببخش)!"

شمه‌ای زین حال اگر دانستمی

گفتن بیهوده کی توانستمی

"اگر اندکی از حال خود آگاه بودم، سخن هرزه و بیهوده را کِی می توانستم به زبان آورم"

بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال

گر مرا یک رمز می‌گفتی ز حال

"اگر رمزی و سرّی از حال من می گفتی، بسیار حمد و ستایش تو را می گفتم ای کسی که دارای صفات نیکو هستی!"

لیک خامش کرده می‌آشوفتی

خامشانه بر سرم می‌کوفتی

"اما تو بی گفتگو و سخن آشفته می شدی و بر سر من می کوبیدی"

شد سرم کالیوه عقل از سر بجست

خاصه این سر را که مغزش کمترست

"مغز من دچار سرگردانی و حیرانی شد (گیج شدم) و عقل از سرم رفت. بخصوص که این سر از فهم و شعور کمتری برخوردار است" (کالیوه: حیران و سرگردان، نادان، احمق، سرگشته)

عفو کن ای خوب‌رویِ خوب‌کار

آنچ گفتم از جنون اندر گذار

"ای نکو صورتِ نیکوکار، مرا ببخش! آنچه بر زبان آوردم به حساب کم عقلی و نادانی من بگذار"

گفت اگر من گفتمی رمزی از آن

زَهرهٔ تو آب گشتی آن زمان

"(شخص عاقل)گفت اگر من رمز و سرّی از حال تو می گفتم، همان وقت از ترس می مردی"

گر ترا من گفتمی اوصاف مار

ترس از جانت بر آوردی دمار

"اگر از اوصاف آن مار به تو می گفتم، از ترس جانت را از دست می دادی"

مصطفی فرمود اگر گویم براست

شرح آن دشمن که در جان شماست

"حضرت پیامبر خاتم (ص) فرمود: اگر حقیقتِ آن دشمنی را که در جان شماست (نفس امّاره)، شرح دهم ..."

زهره‌های پردلان هم بر دَرَد

نی رود ره نی غم کاری خورد

"شجاعترین انسان هم از ترس خواهد مرد و نه می تواند راه و زندگی عادی خود را طی کند و نه دست به کاری می زند"

نه دلش را تاب ماند در نیاز

نه تنش را قُوَّت روزه و نماز

"نه دلش را طاقت راز و نیاز با خداوند و نه جسمش را توان روزه و نماز می ماند"

همچو موشی پیش گربه لا شود

همچو بره پیش گرگ از جا رود

"همانند موشی در برابر گربه توان حرکت را از دست می دهد و همچون بره در مقابل گرگ فرار می کند"

اندرو نه حیله مانَد نه روش

پس کنم ناگفته‌تان من پرورش

"در مقابل او نه راه و نه چاره ای می ماند. پس من بی حرف و سخن شما را تعلیم و تربیت می کنم"

همچو بوبکر رُبابی تن زنم

دست چون داود در آهن زنم

"همانند ابوبکر ربابی سکوت می کنم و همچون حضرت داود(ع) آهن (وجود شما) را در دستانم نرم می کنم"
(ابوبکر رُبابی: نام یکی از مشایخ اهل تصوّف است که دارای جذبه بوده و هفت سال سکوت کرده است)
(حضرت داود(ع): این پیامبر آهن را در دستان خود همچون موم نرم می نمود و به آن شکل می داد و بطور مثال با آنها زره یا ادوات دیگر می ساخت و این معجزه او بود)

تا محال از دست من حالی شود

مرغ پر برکنده را بالی شود

"تا امر محال (شناخت و مبارزه با دشمن درون، نفس امّاره) در دست من دگرگون شود و مرغ پر کنده بال گیرد (بتواند پرواز کند)" (یعنی این امر محال تنها به دست من ممکن خواهد شد)

چون یدالله فوق ایدیهم بود

دست ما را دست خود فرمود احد

"چون دست خداوند فراتر و برتر از دستان دیگر است، لذا خدای یکتا دست ما را (پیامبر(ص)) دست خود فرمود"

پس مرا دست دراز آمد یقین

بر گذشته ز آسمان هفتمین

"پس به تحقیق و یقین دست و همت من بلند است و از آسمان هفتم هم گذر کرده است"

دست من بنمود بر گردون هنر

مُقریا بر خوان که انشق القمر

"دست من بر چرخ گردون هنرها و کارهای برجسته ای نشان داده است. ای قرآن خوان! آیة شق القمر را (بعنوان شاهد) در قرآن بخوان!"
(مُقری: قاری و خوانندة قرآن)
(انشق القمر: اشاره دارد به آیة 1 سورة القمر که حضرت پیامبر(ص) با دست مبارک اشاره فرمود و ماه به دو نیم شد)

این صفت هم بهر ضعف عقلهاست

با ضعیفان شرح قدرت کی رواست

"بیان این حال و چگونگی آن (بیان چنین قدرت ها) بدلیل ضعفی است که در عقل ناقص انسانهاست. وگرنه با ضعیفان شرح کردن چنین قدرت و توانی شایسته نیست"
(یعنی اگر من (پیامبر) قدرت ها و توانایی های خود را شرح می دهم نه بدلیل اظهار برتری و تفاخر است. بلکه ضعف عقول افراد باعث می شود تا برای حصول اطمینان و یقین ایشان چنین کاری کنم)

خود بدانی چون بر آری سر ز خواب

ختم شد والله اعلم بالصواب

"تو نیز اگر از خواب برخیزی و بیدار شوی آگاه خواهی شد. همین بس که خداوند به راه صحیح و مصلحت دانا و آگاه است"

مر ترا نه قوّت خوردن بُدی

نه ره و پروای قِی کردن بُدی

"نه تو قدرت خوردن داشتی و نه تاب و توان بیرون ریختن از درونت"

می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم

رب یَسِّر زیر لب می‌خواندم

"ناسزاها را از تو می شنیدم و کار خود را انجام می دادم و زیر لب از خداوند طلب آسانی کار را می نمودم"

از سبب گفتن مرا دستور نی

ترک تو گفتن مرا مقدور نی

"من در گفتن دلیل عمل و رفتارم با تو فرمانی (از جانب خداوند) ندارم و در مقابل رها نمودن تو برای من مُقَدَّر و ممکن نیست"

هر زمان می‌گفتم از درد درون

اهد قومی انهم لا یعلمون

"مدام از درد و مرض باطن و درون تو می گفتم، خداوندا قوم مرا هدایت نما که آنها آگاهی ندارند"

سجده‌ها می‌کرد آن رسته ز رنج

کای سعادت ای مرا اقبال و گنج

"آن شخص رها شده از درد و رنج بر پای آن فرد عاقل بارها بر خاک افتاد (بدین معنی) که ای مظهر نیکبختی و ای کسی که مرا مایة سعادت و ثروت می باشی"

از خدا یابی جزاها ای شریف

قُوَّت شکرت ندارد این ضعیف

"ای شخص شریف و بزرگوار! خداوند به تو پاداش نیکو دهد. این انسان ناتوان و ضعیف هرگز نمی تواند سپاس و شکر تو را بجای آورد"

شکر حق گوید ترا ای پیشوا

آن لب و چانه ندارم و آن نوا

" ای راهنما و مقتدا! خداوند حق سپاسگذاری تو را خواهد داد. من آن توان و قوت را در بجای آوردن شکر تو ندارم"

دشمنی عاقلان زین سان بود

زهر ایشان ابتهاج جان بود

"دشمنی (در ظاهر) انسان های عاقل اینگونه است. زهر ایشان هم باعث سرور و شادمانی جان انسان می شود"
(ابتهاج: سرور، شادمانی، مسرت)

دوستی ابله بود رنج و ضلال

این حکایت بشنو از بهر مثال

"(درمقابل) دوستی انسانهای نادان باعث رنج و درد و گمراهی است. برای مثال این حکایت و داستان را بشنو"
(منظور حکایت بعدی است که در مثنوی معنوی مولانا بنام "اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس" آمده است)