به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی - فؤاد کرمانی

هِله ای مُجَلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای مُوَله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تو را عدیلی و همسری
توئی آنکه غیر وجود خود به شهود و غیب ندیده ای
همه دیده ای نه چنین بود شه من تو دیده دیده ای
فقرات نفس شکسته ای سُبحات وهم دریده ای
ز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ای
چو عقول و افئده را نشد ملکوت سِرّ تو منکشف
ز بیان وصف تو هر کسی رقم گمان زده مختلف
همه گفته اند و نگفته شد ز کتاب فضل تو یک الف
فُصَحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف
توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آنکه از کُشِفَ الغِطا نشود تو را زیاده یقین
شده از وجود مقدست همه سِرّ کنز خفا مُبین
زچه رو دم از اَنا رَبکُم نزنی بزن به دلیل این
توئی آنکه هستی ماخَلَق شده بر عطای تو مُستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان، رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی، دل عالمی شده متصل
نه همین منم ز تو مشتعل، نه همین منم به تو مشتغل
به می خم تو سرشته شد گل کأس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران، سر سرخوشان دل بیهُشان
به پیاله دل عارفان شده تُرکِ چَشم تو می فشان
نه منم ز باده عشق تو، همه مست و بیدل و بی نشان
توئی آنکه سِدره منتهی بُوَدَت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بی نشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان ز مشرق لامکان
چو به اوج خود رسیده ای ز عُلُوّ قدر و سُمُوِّ شأن
نه همین بس است که گویمت به وجود جود مُکَرّمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مُقَدّمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش مُعَرّفی به جلال خویش مُسَلّمی
توئی آنکه میم مشیَّتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به اراده ات شده بی سکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بُوَد آنچه کان و ما یکون
توئی آن مُصَوّر ماخَلَق که من الظواهر و البُطون
تو همان درخت حقیقتی که در این حدیقه دنیوی
ز فروغ نور تو مشتعل شده نار نخله موسوی
اَنا رَبکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلوی
ز تو در لسان موحدین بود این ترانه معنوی
توئی آن تجلی ذوالمِنَن که فروغ عالم و آدمی
ز بروز جلوه ماخلق به مقام و رتبه مقدمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجللی ز نوال خویش مُنَعّمی
تو چه بنده ای که خدائِیَت زخداست منصب و مرتبت
رسدت ز مایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواَند مشرق معرفت
تو همان مَلیک مُهَیمنی که بهشت و جنت و نُه فلک
شده ذکر نام مقدست همه وردِ اَلسَنهٔ مَلَک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سَمَک
توئی آنکه تکیه سلطنت زده ای به تخت مؤیدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مُخَلّدی
ز شکوه شأن تو بر ملا جَلَوات عِزّ مُمَجّدی
متصرف آمده در یَدَت ملکوت دولت سرمدی
توئی آنکه ذات کسی قرین نشدست با احدیّتت
توئی آنکه بر احدیّتت شده مستند صمدیّتت
نرسیده فردی و جوهری به مقام منفردیّتت
نشناخت غیر تو هیچکس ازلیّتت ابدیّتت
تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مُجَرّدی
تو که بر سرائر معرفت به جمال اُنس مُخَلّدی
تو که فانی از خود و مُتّصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی نه مقیدی
تو همان تجلی ایزدی که فراز عرشی و لامکان
دهد آن فؤاد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری ز گردش چشم تو حرکات گردش آسمان
تو که ردّ شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان
هله ای موحد ذات حق که به ذات معنی وحدتی
هله ای ظهور صفات حق که جهان فیضی و رحمتی
به تو گشت خلقت کُن فکان که ظهور نور مشیتی
چو تو در مداین علم حق ز شرف مدینه حکمتی
بنگر فؤاد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواَش طمع به عطا و فضل تواَش رجا
اگرش برانی از آستان، کند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظِلّ وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟
(سروده فؤاد کرمانی)