هنگامي که امام سجاد (ع) ياوه گويي خطيب خود فروخته را مشاهده کرد، فرياد برآورد:
واي بر تو اي خطيب! بر آني که مخلوق را به قيمت خشم خالق خشنود سازي؟ جايگاهت را در دوزخ آماده مي کني.
آنگاه امام (ع) خطاب به يزيد فرمود: " اجازه بده بر اين چوبها بالا روم و سخني بگويم که خشنودي خدا و پاداش حاضران در آن باشد".
يزيد نپذيرفت و در پاسخ اصرار مردم گفت: اگر او به منبر رود تا من و خاندان ابوسفيان را رسوا نکند فرود نخواهد آمد.
گفتند: مگر او چه مي تواند بگويد؟
گفت: او از خانداني است که دانش را از کودکي با شير به آنان خورانده اند.
مردم بر اصرار خود افزودند و سرانجام، يزيد ناچار با درخواست آنان موافقت کرد.
امام (ع) بر منبر قرار گرفت و پس از ستايش پروردگار و درود بر پيامبر (ص)، فرمود:
اي مردم! خداوند به ما شش چيز عطا فرمود و هفت فضيلت را ويژه ي خاندان ما ساخت.
به ما دانش، بردباري، سخاوت،فصاحت، دليري و دوستي در دلهاي مؤمنان را عطا کرده است.
اي مردم! پيامبر اسلام (ص)، برگزيده ي اين امت از ماست.
امير مؤمنان علي (ع)، صديق اين امت از ماست. جعفر طيار از ماست. حمزه ي سيد الشهداء از ماست. امام حسن و امام حسين، دو نواده ي رسول خدا (ص)، از ما هستند.
اي مردم! آنکه مرا نمي شناسد، نيکو بشناسد. هم اکنون حسب و نسب خويش را مي گويم. تا بيگانگان هم مرا بشناسند.
من فرزند مکه و منا هستم، من فرزند زمزم و صفا هستم.
من فرزند آن بزرگواري هستم که با گوشه ي رداي خويش " حجرالاسود" را حمل کرد. من فرزند بهترين کسي هستم که احرام بست و بر گرد خانه ي کعبه طواف کرد و ميان صفا و مروه سعي نمود.
من فرزند کسي هستم که در يک شب از "مسجد الحرام" به "مسجدالقصي" و از آنجا به "سدرة المنتهي" سفر کرد.
من فرزند کسي هستم که فرشتگان آسمان بر او درود مي فرستند.
من فرزند آن کسي هستم که خداوند به او وحي فرستاد.
پدر من محمد مصطفي است. پدر من علي مرتضي است. من پسر کسي هستم که بيني مشرکان را به خاک ماليد و لا اله الا الله را در ميانشان گسترانيد. من فرزند کسي هستم که در رکاب رسول اکرم (ص) با دو شمشير و دو نيزه جهاد کرد.
پدر من علي (ع) آن مسلمان پايداري است که دو بار هجرت کرد، و در جنگ "بدر و حنين" به جهاد پرداخت و از حريم اسلام دفاع کرد.
پدر من، صالح مؤمنان، وارث انبياء، در هم کوبنده ي ملحدان، پيشواي دين، نور مجاهدان، زينت ستايش کنندگان، پيشتاز گريه کنندگان، صابرترين صابران، و برترين قيام کنندگان از خاندان "ياسين" است.
پدر من کسي است که مارقان و ناکثان و قاسطان را در هم شکست.
من فرزند کسي هستم که در کربلا با لب تشنه به شهادت رسيد.
من فرزند فاطمه ي زهرا هستم، من فرزند خديجه ي کبري هستم.
در اين هنگام ولوله و هيجان عظيمي در ميان مردم شام پديد آمد و صداي گريه از هر گوشه برخاست.
يزيد ترسيد و براي خاموش ساختن مردم و جلوگيري از ادامه ي سخن امام (ع) به مؤذن دستور داد اذان بگويد. او نيز سخن امام (ع) را قطع کرد. هنگامي که صداي مؤذن به: "الله اکبر" بلند شد امام عليه السلام فرمود: هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست و چون گفت: "اشهد ان لا اله الا الله" حضرت فرمود: مو و پوست و گوشت و خونم به آن گواهي مي دهد.
هنگامي که مؤذن گفت: "اشهد ان محمدا رسول الله"، امام (ع) رو به يزيد کرد و گفت:
اي يزيد! اين محمد جد من است يا جد تو؟ اگر تو بگويي جد توست، همه مي دانند که دروغ مي گويي. و اگر جد من است، چرا پدرم را کشتي، اموالش را به تاراج بردي و خاندانش را اسير کردي؟
اي يزيد! با چنين اعمالي، محمد (ص) را پيامبر خدا مي داني...؟!
سخنان امام (ع) مردم را منقلب ساخت؛ بگونه اي که با پريشاني و پراکندگي، متفرق شدند.
پس از خطبه ي امام سجاد عليه السلام در جامع دمشق، افکار عمومي متوجه خاندان پيامبر (ص) شد و خرابه اي که اهل بيت رسالت را در آن اسکان داده بودند، مي رفت که به پايگاه يک قيام تبديل گردد. از اين رو يزيد از آنان خواست که در کاخ او سکونت گزينند. منظور او اين بود که در ظاهر آنان را مورد احترام قرار دهد تا خشم مردم فروکش کند و آنان را زير نظر داشته باشد تا مردم کمتر با آنان تماس بگيرند. حضرت زينب سلام الله عليها براي خنثي کردن نقشه دشمن رفتن به کاخ را منوط به دو شرط کرد:

1- رفت و آمد، آزاد باشد.

2- به آنان اجازه ي برگزاري مجالس عزا و سوگواري براي امام حسين عليه السلام و اصحابش داده شود.

يزيد ناگزير به خواسته ي زينب سلام عليها تن در داد و نتيجه معکوس گرفت.